شمر زمانه ات را بشناس...

به قلم مژده خدابخشی؛

عضو کانون بصیرت بسیج دانشجویی استان بوشهر

شمر زمانه ات را بشناس...

 تاریخ را که ورق بزنیم؛ پستی ها و بلندی ها، فرازها و نشیب ها، مرگ ها و تولدها، اسارت ها و آزادی ها همگی با صراحت و قاطعیت ثبت شده اند. همه گویای آن هستند که این انسان دو پا از ابتدای خلقتش تاکنون چه خدمت هایی کرده و یا بلعکس چه بدعت هایی از خود برجای نهاده و اعمالش تا ابد بر قاب این جهان نقش بسته است. حقیقت آن است که نام برخی از انسان ها تا همیشه بر ذهن ها خواهد ماند و هرگز رنگ خاموشی و زوال را تجربه نخواهند کرد؛ حال چه این نام، نام نیک باشد چه نام شوم و نفرت آور و یادآور خونریزی و شرارت.

سلامی دوباره و آغازی جدید

به نام نامی الله...

آمدم، آمده ام تا شروعی دوباره داشته باشم. مدتها بود که فکر می کردم باید کاری کنم که بشود دیگران را تغییر داد، تا همه دست به دست هم بدهیم و دنیایمان را آباد کنیم. می خواستم گروهی را با خود همراه کنم که با صدای قلم ها و صلابت قدم هایشان، امید ولی و مقتدایمان، و آرامش قلب دوستانمان، و خواری چشم دشمنان و بدخواهان اسلام باشیم... اما دریغ... دریغ که خیال خامی در سر داشتم و غافل بودم از اینکه خودم را ندیده ام؛ بهتر بگویم خودم را نساخته ام؛ چقدر در نعمت ها غرق بوده ام، اما به جای یادگیری ماهی گیری، به دنبال به دست آوردن ماهی از راه های فرعی دیگر بوده ام... آری ... معبود من، حال که به یمن دستگیری های مکرر تو از خواب غفلت بیدار گشته و جوشش درونم مرا وادار به حرکت در مسیر تو و به یاری تو کرده، عاجزانه از تو می خواهم در این دنیای تنهایی و خواب آلودگی مردمانش یاری ام فرمایی... می خواهم دردهایم را فقط به تو بگویم و عشق را فقط با وجود زیبای تو درک کنم.

خدای من؛  می دانم که مقربان درگاهت، با شناخت حقیقت ذات وجودی خود، محرم اسرارت شدند. می دانم که بهشت را به بها می دهی نه به بهانه... اما می خواهم خواهش کنم تا زمان مرگ و پیوستن به لقای خودت، بهانه هایی را برایم ایجاد کنی که دائم مرا تلنگر بزنند... تلنگری که یادم بیفتد خدایی دارم که هر لحظه و هرجا با چراغی در دست برایم علامت میدهد و مرا به خود می خواند....

خدایا از تنهایی ها بسیار شکوه دارم؛ اما دردم از این نیست، چرا که خودم باعث خیلی از کم کاری ها هستم؛

اما خدایا از این تنهایی ها تو را سپاس میگویم... خدایا تو را شاکرم که با این سرگذشت، ذره ای،فقط ذره ای از داغ تنهایی مولایم امام علی(ع) و اشک ریختن ها و سر در گریبان چاه بردنش را به من هم چشاندی...

اکنون قطره ای از دریای بیکران تنهایی و انتظار سرور عالم امکان مهدی زهرا را درک میکنم...

حال می فهمم حال مقتدای مظلومم سید علی را...

اما وای برمن! وااااااای بر من! واااااااای بر من که من هم تا کنون نمکی بر زخم های صاحب الزمان و نایبش امام خامنه ای بوده ام...

وای بر عهدهایی که با شهدا بستم و گستاخانه شکستم پیمانم را....

 اما مولا و معشوق من! به بزرگی ات قسم، آمده ام که بمانم.آمده ام در راه رضای تو به جهاد برخیزم و استوارانه با نفسم بجنگم و با خونم از آیین بر حقت دفاع کنم...

بارالها! از تو یاری می جویم؛ یار و یاورم باش تا خودم را بسازم و به سوی تو بتازم و به عشق تو بسوزم... دوستانمان را دستگیر و هدایت کننده اشان به سوی نورمطلق حق و حقیقت باش؛ و دشمنانمان را خوار و ذلیل و نابود بگردان... آمین

لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

توکلت علی الله%

 افسران - میخواهم کفش هایم را دور بندازم...!!