پادشاه وزندانی محکوم به اعدام


روزی در زمان پادشاهی لوئیس چهاردهم،
زندانی ای بود که محکوم به اعدام شده بود و در زندان قلعه ای زندانی شده بود.فقط یک روز به اعدام فرد زندانی باقی مونده بود.

ادامه نوشته

دختر کوچولو

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز

کرد و گفت:

مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم

بدی، این هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را

فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال

که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلوخودت شکلاتهاتو بردار"

دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو

بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"

بقال با تعجب پرسید:

چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟

و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از

مشت من بزرگتره!

--------------

پی‌نوشت:

داشتم فکر میکردم حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو

هم جمع نیس که بدونیم ومطمئن باشیم که مشت خدااز مشت ما بزرگتره